نوشتن
چقدر دلم برایت تنگ شده چقدر این درد با این دل خو گرفته و چنین دلی چقدرلایق باختن و تکه تکه شدن است.
از اولین شبهایی که شروع به نوشتن کردم یاد تو آمد کمرنگ شده بودی اما بودی وقتی ادامه پیدا کردنزدیک تر آمدی و ماندی و نمی دانی گاهی که در چاه ناتوانی سقوط میکنم وقتی در هراس معلق بودن دست و پا میزنم چقدر از خودم و تو بیزار می شوم.
حالا بیشتر هوای نوشتن می کنم. شاید کمی از باردرد سبک تر شود کسی هم هست که بخواند کسی که مرا باور کرده و آن روی سکه ام را دیده است نمیدانم مگر ممکن است تو ندیده باشی؟ بهرحال حالا که شروع کرده ام و نمی دانم چرا و تا کجا؟ اما به این می خندم که باز هم این تویی که نمی شنوی و نمی خوانی و این دور باطل دوست داشتن ؟...............
برایت نوشته بودم:
«برای دوست داشتن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند.»
و قلب من دوست داشت و دوستش نداشتند و تو تنها شعر را دوست داشتی راوی شعر را از یاد بردی و آن قلب هم چنان دوست داشت.
3 Comments:
"وقتي آمده بود ....با خودم زمزمه ميكردم هزاران حرف ناگفته را به او خواهم نگفت .... افسوس او آمده بود كه تنها رهگذر اين ديار باشد"
حالا ....پس از اين سسالها رهگذر خيالم
به كابوس شبانهام تبديل شده... حال با هر بار در آمدنش حتي در خيالم ... آرامش نفس هايم را مي دزد...و ميرود...حالا نگران رفتنش نيستم ... اكنون آمدنش خيالم را پريشان مي كند....و من ديگر توان پريشاني را دوست ندارم... سكوت مي خواهم... همين و بس
سلام ...
Post a Comment
<< Home