
قصه تکراری ست تو نمی خواستی باور کنی آنچه را هستی و من نمی دانستم هر چه پیش می رویم ذلال تر خواهم شد و تو از دیدن خود بیزارتر. قصه دیگر لذتی نخواهد داشت وقتی تنها فرود باشد و سقوط به چاه بی خبری. از تو بی خبرم .نیستی . نمی دانم آیا آمده بودی یا فقط خوابی بودی در حفره عمیق خستگی یک شب ؟ می خواهم بخوابم نه در ظلمت یک حفره ،که در مه سرخرنگ این شبهای آغاز بهار. نمی خواهم آینه ات باشم در ظلمت دلت دامی دیگر می تنی و باز در آن اسیر خواهی شد. خواب با همه حجمش بر چشمانم نشسته . به جستجوی ستاره ای خواهم رفت که در موج مه غرق شده . چشمانم را بسته ام و دستانم را گشاده ام..........................