حماقت
مدتی ست که ننوشته ام انگار خاطرات دوباره نیشتر می زنند به یادم می
آیی نه خوبیهایت که دریغی به دلم بماند ،هر دو وجه وجودت را می بینم دیگر در تاریکی نیستی به روشنی در نظرم می نشینی با همان حرفها وبی مهری ها ، بدون گرما .
آن روزها وشبها مثل این بود که من در دورترین نقطه دنیا نسبت به تو ایستاده بودم مثل کسانی که فقط با خطوط به هم پیام میدهند.
همه چیز به همان سردی که شروع شده بود ناتمام در هوا گم شد بیشتر از آن که تو را آرزو کنم به حسی که مرد فکر می کنم به نوری که در قالب روحم بیقراری می کرد در دلم جا نمی شد منتظر دستی بود که به دریچه ای پروازش دهد اما نشد نمی دانم چه شد که من به این اندازه در حماقتی چنین عظیم زیبایی به آن اندازه عمیق را تجربه کردم شاید تو تنها بهانه ای بودی مهر سرشارم به اشاره ای می خواست بجوشد
حالا سالها مرده اند باور نمی کنم که لحظه ها در مرگ خود رقصیده اند چرا هنوز این یاد نافرجام تلنگر می زند؟گاهی می خواهم برایت بنویسم که بخوانی میدانی ؟هنوزحماقت گهگاه می وزد .
1 Comments:
با تمام وجودم حست میکنم و میدانم که چگونه این بی مهری را بر روح لطیفت هم چون باری گران بر دوش میکشی.
خشم را در درون خود بیدار کن ،
ولی هرگز تنفر بدل راه مده که ، خانه دل ویران خواهد شد.
Post a Comment
<< Home