Sunday, January 15, 2006

فراموشی

«می گویی فراموشم می کنی.» فراموشی را باور ندارم.یادها می مانند و نمی روند . مرگشان که محال است جایی میان این افکار پیچیده به خواب می روند. اگر روزی بخواهی بیدارشان کنی چنان می آیند که گویا تو، توهمی و آنهاحقیقت اند. گاهی کسی از خاطره ای به تو می گوید که نمیدانی . پیدایش نمی کنی ، شک می کنی .انگار اصلا نبوده ، فکر می کنی یادش در جانت مرده و محو شده اما یاد لابلای پرده های هزارتو به خواب رفته. شاید خوابش سنگین باشد و به آمدن نیازش نباشد و چه دردناک وقتی که نمی خواهی باشد و می ماند مقابلت می نشیند چنان در خواب و بیداری به تو خیره می شود و نیشتر می زند که حاضری از جان بگذری و بروی . اما یادت که نه میدانم کجا بودو نه آمدنش را باور می کنم، بی بهانه، درست وقتی که می باید ، آمد .شاید به بوی آشنایی.شاید به کلام مهربانی. در حیرت از این همه فاصله. در گذر سالهایی که بی ما گذشت نه من دلتنگ تو که حتی گوشه چشمی هم ندیده بودم.نه تو با خبر از نفسی که شیشه های بارانی را مه الوده میکرد. یا دنیا غریب است یا ما.نمی دانم این یاد از کدام خواب ودر کدام قصه جا مانده بود که زودتر از من به تو رسید.میدانیم هنوز سالها بر ما حاکمند روزهایمان در پی همند و به تلاقی نمی رسند می بینیم روی یک گردونه ایم اما تو در یک سویش ومن بر سوی دیگر.هم چنان میرویم و بر یخ زیر پایمان می لغزیم . شاید روزی که گردونه بایستد درتولد تلاقی باز هم یاد به خواب رود و من بگویم نکند خواب بوده ام؟...........

Tuesday, January 10, 2006

نیستی

می گویندتصور نیستی ناممکن است فقط هستی و آنچه در آن است قابل درک و محسوس است. می گویند و می نویسند که نیستی قابل تصور نیست به هر چه که فکر کنی نمی توانی به نیستی فکر کنی فکر نیستی هم نوعی هست را به تصور می آورد. اما من نمی دانم در نبودنت، نخواستنت،نیامدنت،نشنیدنت،نساختنت و نگفتنت کدام تصور از هستی است؟ میدانم فلسفه کلامی است که بشر از دغدغه هایش به اندیشه و منطق پاسخ می گوید اما من که با دلم به این نیستی رسیده ام و در این خلاء جا مانده ام به کدام کلام فلسفی و عاقلانه ،مرگ امید را هم به چشم هستی ببینم؟ میلان کوندرا از سبکی تحمل ناپذیر هستی می گوید.از این سبکی نامریی و آزاردهنده که نه می شود آن رابه تصویر کشید و نه چشم برآن فرو بست.و من جه آشفته ام میان هست و نیست.که در دل و جانم غرقابی است که میگوید: نه هستی و نه نیستی . نه می بینمت، نه غایبی.نه شنیدی، نه خاموش ماندم.نه از دیروز روشنی یادی نه بر فردا روزنه فریبی نقش بسته است .نه کسی که از او بپرسم اگر نیستی در ذهن جای نمی گیرد پس این دل فرو افتاده به نیستی چه میبیند که همه هستی را از یاد برده؟ُ

Sunday, January 01, 2006

دو چشم روشن

خواب آلودگی و روزهای انتظار . غروب های بارانی روی بامهای سفالی و شیشه های عرق کرده از بخاری نفتی. آن روزها هیچ قطره بارانی هدر نمی رفت مثل تلنگری بر دل می چکید و بر آیینه روح صیقل می خورد.به یاد آن روزها هستم . خیلی دورند مثل خوابی در یک عصر دلگیر زمستان که وقتی بیدار میشوی پر از اوهامی .فکر میکنی نکند هنوز خوابی یا نه نکند اصلا خواب نبود همه توهمت بیداری بود و باید ادامه دهی . دنیا روی دستهای دختر شاه پریان می لغزید. هنوز ناپاکی ،قصه بود و پلیدی از آن دیو. داستان همه ی کوچه ها ی تنگ ، آشتی کنان بود که کودکی به خوابهای نوجوانی پیوست. زندگی محبوس قاب نبود رها از دیوارها لابلای ابرهاسرک می کشید. دنیا آن قدر بزرگ بود که هر سفری معنای جدایی وگاهی وعده دیدار به قیامت می داد. هوای صبح را به نشانه امید می گرفتیم و آفتاب که همه ی خوشی و سبکبالی مادرانمان را به چشمها و لبهایشان می نشاند. عصرهایی بود که من آرام، از رویای چشیدن عشق به اندوه فروغ می لغزیدم به اضطراب برگهای نهال عشقش در حیاط نگاه میکردم و با جریان های مغشوش آب در حوض بیقرار خانه اش می لرزیدم. نمی دانستم چرا؟ آن همه بیتابی در لطافت غمگنانه صدایش از کدام باد بیرحم موج می زد؟ تازه برگزیده اشعارش را خوانده بودم و دلم صدایی در امتداد کلام او می خواست. غروب نزدیک بود در همان خیابان قدیمی و پر شور از حرفهای آن روزها،جایی بود که عقل ها ،شعرها و احساسات را به کاغذ سپرده بودند. میخواستم کلام دیگری از عشق بشنوم. در میان آن همه کلمه نگاهی با دو چشم سیاه می درخشید و چهره ای که سپیده را به بهار مهمان کرده بود . بیرون غروب سر می رسید. اما در دو چشم روشن او شبی نشسته بود که نمی شد نام ظلمت بر آن گذاشت می شد در آن ماندو هوس صبح را هم نکرد . بیرون هوای غمزده پاییز سرمای مرطوبش را به جانم ریخته بود اما در آن شب روشن که دو زهره در آن می رقصیدند،من از سکر دیداری گرم شدم. گفتم:کتاب شعر می خواهم .خندید.به آرامی ونرمی نسیمی که نیمه های شب تابستان وقت دیدن هفت پادشاه می آمد و گلهای نسترن باغچه را بیدار میکرد و عطرشان را به آبهای مهربان حوض فیروزه ای می ریخت. کتاب را به من داد : از جدایی ها و سه منظومه از حمید مصدق. « در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام...........» و از آن به بعد دیگر شبان غم تنهایی بود که با شعر ها می گذشت. همه شعر را حفظ کردم 35 صفحه بود چقدر دوستش داشتم . روزها هم گذشت آن خیابان به جابود. آن کتابها هم سرجایشان بودند سرمای پاییز همیشه می آمد و رطوبتش را تا مغز استخوان می نشاند . در کنار آن شعرها چشمی نمی درخشید کاغذها در جلدهای گالینکور اسیر بودند و به بهایی می رفتند . باران که کمتر بارید وآفتاب بیشتر تابید ، حوض دیرتر رنگ فیروزه ایش رادر چشم گنجشکها دید. زمان آن قدر گذشت که فکر کردم خواب بود. کسی او را نمی شناخت نمیدانستم چطور می شد آن شب روشن پر مهر را دید و باور نکرد؟ اما میان هیاهویی که که پلیدی را از قصه ها به میان زندگی می آورد و نفرت را از پشت کوههای قاف به نزدیک ترین جا ده ها ریخت جایی برای خیال نبود . اما آن خیال خوش در کنار یادهای خوب دیگر به جان نشست. وقتی که دیگر باور داشتم خواب خوشی بوده به بیداری سر کشید. بی آنکه آن دو زهره را با خود داشته باشد بی نسیم نرم نیمه شب تابستان ، تنها به نشانه ای همه ی یاد را همراهش آورد. شاید حالا آن روشنی در تیرگی ممتد زمستانهای سرزمین بیگانگان ظلمت را باور کرده . شاید دو ستاره از رقصیدن خسته اند و جای خود را به انعکاس آباژورها داده اند. حالا هر شب دیگر انتظار رسیدن صبح را ندارد و تلنگر باران تنها شیشه ها را می گریاند و من دیگر نمیدانم آن که در آسمان شب چشمک می زند ستاره است یا الکترونیک های هشدار دهنده.