فراموشی

«می گویی فراموشم می کنی.»
فراموشی را باور ندارم.یادها می مانند و نمی روند . مرگشان که محال است جایی میان این افکار پیچیده به خواب می روند. اگر روزی بخواهی بیدارشان کنی چنان می آیند که گویا تو، توهمی و آنهاحقیقت اند.
گاهی کسی از خاطره ای به تو می گوید که نمیدانی . پیدایش نمی کنی ، شک می کنی .انگار اصلا نبوده ، فکر می کنی یادش در جانت مرده و محو شده اما یاد لابلای پرده های هزارتو به خواب رفته. شاید خوابش سنگین باشد و به آمدن نیازش نباشد و چه دردناک وقتی که نمی خواهی باشد و می ماند مقابلت می نشیند چنان در خواب و بیداری به تو خیره می شود و نیشتر می زند که حاضری از جان بگذری و بروی .
اما یادت که نه میدانم کجا بودو نه آمدنش را باور می کنم، بی بهانه، درست وقتی که می باید ، آمد .شاید به بوی آشنایی.شاید به کلام مهربانی.
در حیرت از این همه فاصله. در گذر سالهایی که بی ما گذشت نه من دلتنگ تو که حتی گوشه چشمی هم ندیده بودم.نه تو با خبر از نفسی که شیشه های بارانی را مه الوده میکرد.
یا دنیا غریب است یا ما.نمی دانم این یاد از کدام خواب ودر کدام قصه جا مانده بود که زودتر از من به تو رسید.میدانیم هنوز سالها بر ما حاکمند روزهایمان در پی همند و به تلاقی نمی رسند می بینیم روی یک گردونه ایم اما تو در یک سویش ومن بر سوی دیگر.هم چنان میرویم و بر یخ زیر پایمان می لغزیم . شاید روزی که گردونه بایستد درتولد تلاقی باز هم یاد به خواب رود و من بگویم نکند خواب بوده ام؟...........