فراموشی

«می گویی فراموشم می کنی.»
فراموشی را باور ندارم.یادها می مانند و نمی روند . مرگشان که محال است جایی میان این افکار پیچیده به خواب می روند. اگر روزی بخواهی بیدارشان کنی چنان می آیند که گویا تو، توهمی و آنهاحقیقت اند.
گاهی کسی از خاطره ای به تو می گوید که نمیدانی . پیدایش نمی کنی ، شک می کنی .انگار اصلا نبوده ، فکر می کنی یادش در جانت مرده و محو شده اما یاد لابلای پرده های هزارتو به خواب رفته. شاید خوابش سنگین باشد و به آمدن نیازش نباشد و چه دردناک وقتی که نمی خواهی باشد و می ماند مقابلت می نشیند چنان در خواب و بیداری به تو خیره می شود و نیشتر می زند که حاضری از جان بگذری و بروی .
اما یادت که نه میدانم کجا بودو نه آمدنش را باور می کنم، بی بهانه، درست وقتی که می باید ، آمد .شاید به بوی آشنایی.شاید به کلام مهربانی.
در حیرت از این همه فاصله. در گذر سالهایی که بی ما گذشت نه من دلتنگ تو که حتی گوشه چشمی هم ندیده بودم.نه تو با خبر از نفسی که شیشه های بارانی را مه الوده میکرد.
یا دنیا غریب است یا ما.نمی دانم این یاد از کدام خواب ودر کدام قصه جا مانده بود که زودتر از من به تو رسید.میدانیم هنوز سالها بر ما حاکمند روزهایمان در پی همند و به تلاقی نمی رسند می بینیم روی یک گردونه ایم اما تو در یک سویش ومن بر سوی دیگر.هم چنان میرویم و بر یخ زیر پایمان می لغزیم . شاید روزی که گردونه بایستد درتولد تلاقی باز هم یاد به خواب رود و من بگویم نکند خواب بوده ام؟...........
5 Comments:
faramushi yani khate botlan, chon nakhahi , amma cheguneh ast ke nemitavani, vaghti ke mikhahi va chon mikhahi hargez shayad natavani ,tasiviri az an dar yad mojassam sazi .
gozargahi bas tarik ast,pastoohaye tariktaresh ,neshan az khaterati bas napeyda darand.har pahne-ash yadavare zamani az tost, niyme-ie ke az to dar to mandeh ast.
bayad josteju kard, ta faramush nagardad, mitavand gahane , sakht bashad o nafarjam , amma lezzat bidar budanesh hamchenan parbarja khahad bud .
ah , rasti digar nemidanam ,,chona faramush karde-am
salami ba eshgh
nicheh matlab zibay dared
A:aya man bimar bodam?
behbod yaftam?va cheh kasy darmanam kard?
chegoneh inhameh ra faramosh kardam!
B:khob hala mifamam,keh behbod yaftehey,zira ankas keh faramosh kard,behbod,yaft.
در کلام من هرگز فراموشی معنا نداشت
همیشه سعی کردم باشد ... من نباشم
باشد ... ومن نبینم
همه چیز سر جای خودش
شاید از جای خالی می ترسم
شاید خودخواه باشم و بودنش در هر صورتی باید باشد
اما.... سالهاست که غروری ندیده ام
در خود ندیده ام
همیشه برایم آنطرف سکه هم حرفی برای گفتن داشت
و روزهایم اگرچه گذشت... با بهانه ... بی بهانه
در وهم... در خواب...اما
همیشه برای جالی خالی دنبال چیزی بودم حتی یک خاطره
شاید برای همین است که در خوابهایم
میروم... میایم
و هنوز.... سایه وار در رویاهایم غرقم
نخواستم باور کنم باید باور کرد جای خالی را... گلدان بی گل را.... زمستان بی برف را...
نخواستم باور کنم
برای همین است هنوز ... او را می بینم
گذشته ام ....تو چطور ؟؟!!
http://www.tantaz.com/flash/055.swf
اینو ببین
ومن می اندیشم که که یاد کدام است و فراموشی کدام
گو که در یاد داشته باشی و اعتنا نداشته باشی و یا فراموش کنی و در عملت موثر باشد (گاهی بهتره که بعضی چیزا یا کسااز زندگی حذف بشن .آگاهانه(
Post a Comment
<< Home