برایم نامه می نویسی منتظری کلام اشنا بشنوی از من می خواهی صدایت را بشنوم بدانمت و ببینمت.
من هم می خواهم صدایم را بشنوی حسم کنی و گاهی به اشاره ای بگویی که مرا دیده ای.
اما ،این دریغ میان ما ، حقیقی تر از ماست .
هر دو میدانیم که ........... تنها با خود می گوییم . نا گفته ها را، خواستنی ها را ، خوابها را برای دل خود مکرر می کنیم.
میدانیم رنگی از آشنایی نداریم. من در مه خاکستری غوطه ورم صدایم به مقابل چشمانم ، نرسیده می شکند . شبها خواب روشنی هم امید آمدن ندارد در میانه ی راه به شقاوت این سنگهای کینه می شکند و.........
خاموشی هم چنان تار درد می تند.
دلم آرزوی رنگ می کند . منتظر اشاره ی آفتابم.
طلوع نمی کند. و من هم چنان برایت قصه انتظار رنگها را روایت می کنم.
تو از بالای رنگین کمان سر میخوری و شانه راستت روی دریای چمن به تو نهیب می زند.حوصله ات سر رفته از دیدن رنگین کمان . رنگ تازه ای می خواهی مثل رنگهای فریبنده قصه های پریان.
هر دو سهمی دیگر می خواهیم من به روزنی از خورشید ارزومندم. تو از درخشش خورشید بیتاب، رویایی رنگین از خیال می طلبی.
می خواهم صدایت کنم .آهی هم به آسمان نمیرسد گره ها را نمی بینم که............، رشته را هم نداریم.
امید به شوخی تلخی می ماند که هیچ کدام جرات بر زبان آوردنش را نداشته ایم.
فردا نزدیک است صبح خاکستری می آید. باید برایت نامه ای بنویسم..................
1 Comments:
yek panjereh baraye didan _
yek panjereh baraye shenidan_
yek panjereh ke mesle halgheh chahi_
dar entehaye khod be ghalbe zamin miresad_
va baz mishavad be sooye vosa´atein mehrbani mokarrare abi rang_
yek panjere
Post a Comment
<< Home